صادق و خانمش رفتن مکه .
توی فرودگاه ساری ، قبل از پرواز چند کلمه ای من باب خداحافظی تلفنی صحبت میکنیم . مگر میشود چیزی گفت . در سکوت سنگین عصر همان روز فرو میروم .
فردا صبح است ، قبل از ظهر ، پیامکی میرسد که :
هم اکنون در حرم نبوی و در مدینه هستم ، نائب الزیاره شما هستم .
مگر من چقدر طاقت دارم خدایا .
بعد از ظهر است و صدای نماز خواندن از مسجد بگوش میرسد .
موبایلم زنگ میخورد . از مدینه است .
صدای صادق است ، میگوید :
سلام حمید جان ، من الان بین الحرمین مدینه هستم ، از یک طرف حرف سبز نبوی و از طرفی هم بقیع ، هر خواسته ای داری بگو !
من چه میتوانم بگویم ، خدایا تو بهتر از هر کسی و حتی من از من و اهدافم با خبری ، در همان برنامه ها دستم را بگیر .
توی فرودگاه ساری ، قبل از پرواز چند کلمه ای من باب خداحافظی تلفنی صحبت میکنیم . مگر میشود چیزی گفت . در سکوت سنگین عصر همان روز فرو میروم .
فردا صبح است ، قبل از ظهر ، پیامکی میرسد که :
هم اکنون در حرم نبوی و در مدینه هستم ، نائب الزیاره شما هستم .
مگر من چقدر طاقت دارم خدایا .
بعد از ظهر است و صدای نماز خواندن از مسجد بگوش میرسد .
موبایلم زنگ میخورد . از مدینه است .
صدای صادق است ، میگوید :
سلام حمید جان ، من الان بین الحرمین مدینه هستم ، از یک طرف حرف سبز نبوی و از طرفی هم بقیع ، هر خواسته ای داری بگو !
من چه میتوانم بگویم ، خدایا تو بهتر از هر کسی و حتی من از من و اهدافم با خبری ، در همان برنامه ها دستم را بگیر .
ولی خدایا اینم رسمش نیست که هر کی رفت مکه به من زنگ بزنه و داغ دلمو تازه کنه .
با همه وجودی که چیزی به شب قدر نمانده که جریان نباء خواندن من تکرار شود و من همچنان منتظرم
با همه وجودی که چیزی به شب قدر نمانده که جریان نباء خواندن من تکرار شود و من همچنان منتظرم
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت
6:25 |


