تبليغاتX
جامانده از کاروان عشق
سلام
من از مهر میخوانم نبا را تا ببینم نبی را !

ولی چند روز پیش دیدم که جشنواره تا شهریور 87 تمدید شده است و این یعنی من برای رفتن به مکه امیدی به این جشنواره ندارم .
امید ندارم که با برنده شدن در جشنواره به حج بروم.
امید ی نیستبه این تولدی نو
تولدی نو ما را غمین کرد.

ظاهرا امیدی نیست ولی من باز هم میخوانم نبا را
تا بگویم خدایا من خوانم نبا را و تو به

خدایا من هنوز هم به دیدار تو امید دارم چرا که به تو امید دارم.

ولی از جشنواره تولدی نو امیدی نیست .
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 22:25 |
احمد وارد اتاق میشود ، در بین بچه های اتاق به شیخ مشهور است . گوشه ای مینشیند ، حرف از کلاس و درس است و زندگی و مسائل شغلی .

نمیدانم چطور شد که بحث به کربلا کشید .

احمد میگوید :
من بیش از هر جا علاقه دارم به کربلا بروم . اندکی فکر میکند و میگوید : بگذارید داستان کربلا رفتنم را برایتان تعریف کنم .

من عشق کربلا بودم و مدت ها بود که در آرزویش بودم .
روزی ، یکی از دوستانم که کتابفروشی دارد ، کتابی بهم هدیه داد .
از ابوالفضل نوشته است و فضایلش و کراماتش .

میخوانم و تعجب میکنم .

به کربلا رو میکنم و میگویم :
عباس جان : شایسته ام که من .........


شب که خواب میروم ، به خواب میروم و خواب میبینم که در حرم حضرتش هستم و مردی سبز پوش مرا به زیارت دعوت کرد .

بیدار شدم .
صبح میشود ، ساعت 10 صبح .
یکی از دوستان تماس میگیرد و میگوید که ما سه نفر هستیم و داریم به کربلا میرویم ، نمیایی ؟

احمد : و من کربلایی شدم .

من از احمئ پرسیدم ، قصد عمره نداری ؟
گفت : چرا .

احمد گفت :
من چهار ماه سوره نباء را خواندم که از طرف آموزش و پرورش در یک قرعه کشی برای عمره انتخاب شدم ولی بنا به دلایل شخصی نرفتم .

من همچنان و بیشتر تعجب میکنم .

خدایا ، من هم میخوانم نباء ، خدایا ، چه حکمتی است ؟
نمیدانم.
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 9:1 |
من هم دلم مدینه میخواهد
من هم دلم مکه میخواهد
ای محمد (ص ) جان کاش بودم و میدیدم و از شوقش میگریستم .




+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 6:56 |
توی اتاق نشسته ام ، مسعود وارد میشود .

حمید ، چی شد بالاخره حاجی شدی یا نه ؟
من : ظاهرا لیاقت نداشتیم .

مسعود : ایراد نداره

من : مسعود از خاطرات سال قبل برایم بگو .

مسعود میگوید و میگرید و من نیز
مسعود میگوید و داغ جدای را بیان میکند و من هم
مسعود میگوید و از مکه و مدینه و من در حسرتشان
مسعود میگوید و از حرم سبز نبوی میگوئید و من در حسرتشان
مسعود میگوید و از بقیع و من در حسرتشان
مسعود میگوید و از نگاه نخستین و من در حسرتش


مسعود .....

خدایا ، چه حکمت است ؟
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 21:46 |