توی محوطه خوابگاه نشسته ام و با خودم فکر میکنم .
عده ای دانشجویان در حال صحبت هستند ، میشنوم ولی گوش نمیکنم ، ناخودآگاه عبارت عمره دانشجوئی به گوشم میرسد .
جریان را میپرسم :
میگویند :
قرعه کشی عمره دانشجویان تربیت معلم استان خوزستان ، امشب برگزار خواهد شد و قرعه کشی دانشگاه چمران به دانشجویان تربیت معلم ربطی نداشته .
من :
قرعه کشی کی هست ، کجا هست ؟
جواب : نمیدانیم .
دوباره جریان را میپرسم و باز همین جواب را میشونم .
بدون معطلی به حسین زنگ میزنم و جریان را تعریف میکنم .
شتابان به خوابگاه میروم ، بچه ها میگویند : پس هنوز شانس انتخاب شدندت هست و این یعنی شانس شام دادن تو به بچه های خوابگاه هنوز از بین نرفته .
فردا از امور فرهنگی میپرسم ، خبری ندارد .
فردا ظهر توی سلف از همان دانشجویان میپرسم که جریان چه شد ؟
گفتند قرعه کشی تمام شد و بچه های زبان انتخاب شدند .
بار دیگر در حالتی نامعلوم فرمیروم .
خدایا ، حکمتی دارد ؟
خدایا ، لیاقت ندارم ؟
خدایا ، .............. ؟
و همچنان من هستم و هر صبح و سوره نباء
عده ای دانشجویان در حال صحبت هستند ، میشنوم ولی گوش نمیکنم ، ناخودآگاه عبارت عمره دانشجوئی به گوشم میرسد .
جریان را میپرسم :
میگویند :
قرعه کشی عمره دانشجویان تربیت معلم استان خوزستان ، امشب برگزار خواهد شد و قرعه کشی دانشگاه چمران به دانشجویان تربیت معلم ربطی نداشته .
من :
قرعه کشی کی هست ، کجا هست ؟
جواب : نمیدانیم .
دوباره جریان را میپرسم و باز همین جواب را میشونم .
بدون معطلی به حسین زنگ میزنم و جریان را تعریف میکنم .
شتابان به خوابگاه میروم ، بچه ها میگویند : پس هنوز شانس انتخاب شدندت هست و این یعنی شانس شام دادن تو به بچه های خوابگاه هنوز از بین نرفته .
فردا از امور فرهنگی میپرسم ، خبری ندارد .
فردا ظهر توی سلف از همان دانشجویان میپرسم که جریان چه شد ؟
گفتند قرعه کشی تمام شد و بچه های زبان انتخاب شدند .
بار دیگر در حالتی نامعلوم فرمیروم .
خدایا ، حکمتی دارد ؟
خدایا ، لیاقت ندارم ؟
خدایا ، .............. ؟
و همچنان من هستم و هر صبح و سوره نباء
+ نوشته شده توسط عبدالحمید پهلوزاده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت
21:40 |


